العلامة المجلسي (مترجم :كمره اى)

239

بحار الأنوار (ج54) (آسمان و جهان) (فارسى)

دانستم و او را در پارچه‌اى پيچيدم و از راه دور كردم و شامگاه بيارانم رسيدم گفت : به خدا من نشسته بودم كه چهار زن از سوى باختر پيش آمدند و يكيشان گفت : كدام شما عمرو را به خاك سپرده ، گفتيم : عمرو كيست ؟ گفت : كدام آن مار را به خاك سپرده ؟ گفتم : من ، گفت به خدا روزه‌دار و شب‌زنده دارى را به خاك سپردى كه بما انزل اللَّه ايمان داشت ، و البته به پيغمبر شما ايمان داشت و وصف او را چهار صد سال پيش از بعثت از آسمان شنيده بود گويد خدا را سپاس گفتيم و حج كرديم و به عمر گذر كرديم و گزارش مار را به دو داديم ، گفت : راست گفتى شنيدم رسول خدا در باره او اين را فرمود : و در آنست از ابن عمر كه من نزد عثمان بودم و مردى نزد او آمد و گفت داستان شگفتى برايت نگويم ؟ گفت : چرا گفت : در اين ميان كه در بيابانى بودم دو دسته ديدم كه بهم زدند و چون از هم جدا شدند بلشگرگاهشان رفتم و ديدم مار فراوانى در آنست كه مانند آنها را هرگز نديده بودم و از يك مار زرد باريك بوى مشك يافتم و گمان خوبى به دو بردم و او را در عمامه‌ام پيچيدم و به خاك سپردم ؛ و چون راه ميرفتم يكى فرياد زد خدايت رهنمايد ، اين دو تيره پرى بودند كه ميان آنها جنگ شد و آن مارى كه به خاك سپردى شهيد شد و او از آنها بود كه از رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله وحى را شنيده بودند . و در آنست كه فاطمه دختر نعمان از بنى نجار گفت : مرا همزادى بود از پريان و هر گاه در خانه‌اى در آمدم هجوم مياورد به من ، يك روز آمد و بر ديوار نشست و كارى كه ميكرد نكرد ، گفتم : تو را چه شده كه كار خود را چنانچه ميكردى نميكنى ؟ گفت : امروز پيغمبرى آمد كه زنا را حرام كرده و از ابو يعلى مصيصى روايت است كه بطرطوس رفتم و به من گفتند در اينجا زنيست بنام نهوس كه پرى ديده پريانى كه نزد رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلم رفتند ، نزد او رفتم